تبليغاتX
شبتاب
در نهفته ترين باغها دستم ميوه چيد....

مدینه بود و غوغا بود
اسیر دیو سرما بود
محمد سر زد از مکه
که او خورشید دلها بود
لالا خورشید من لالا
گل امید من لالا


خدیجه همسر او بود
زنی خندان و خوشرو بود
برای شادی و غم ها
خدیجه یار نیکو بود
لالا شادی من لالا
گل آزادیم لالا

خدا یک دختر زیبا
به آنها داد لالالا
به اسم فاطمه زهرا
امید مادر و بابا
لالا ...لالا
....لالا

علی داماد پیغمبر
برای فاطمه همسر
برای دختر خورشید
علی از هر کسی بهتر
چراغ خونه ام لالا
گل در دونه ام لالا


علی شیر خدا لالا
علی مشکل گشا لالا
شب تاریک نان می برد
برای بچه ها لالا
لالا مشکل گشای من
گل باغ خدای من


حسن فرزند آنها بود
حسن مانند بابا بود
شهید زهر دشمن شد
حسن یک کوه تنها بود
لالا کوه بلند من
تو شیرین تر ز قند من


علی فرزند دیگر داشت
جوانی کوه پیکر داشت
همیشه حضرت عباس
به رغم نام برادر داشت
لالا نازک بدن لالا
عصای دست من لالا


گل پرپر حسینم بود
گل سرخ گل شب بو
کنار رود و رفت تشنه
تمام غنچه های او
لالالا غنچه ام لالا
....


حسین و اکبرم لالا
علی اصغرم لالا
کجایی عمه جان زینب
سکینه دخترم لالا
لالا گل لاله
نکن گریه نکن ناله
لالایی لالایی لالا لا لالالا
لالا
لالا


شبی سرد است و مهتابی
چراگریان و بیتابی
برایت غصه هم گفتم
چرا امشب نمیخوابی
لالایی لالایی لالا لا لالالا
لالا
لالا
...Image Detail

+ تاریخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 19:55 نویسنده یاسمن
حسین جان

نفرین بر زمین که خون تو همچون عرق شرمی همواره بر پیشانی اش جاری ست...!

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 14:2 نویسنده یاسمن
من بــغض هـایم را میخورم که دامن ام فقط وقف ِ اشک های تو باشد

وقتی تو نــفــس ات این هــمــه سنــگین می شود

من نفس هایم را نمی کشم که تـــو راحــت نفس بکشی

و تنها " تــو " ! می بینی حلقه ِ اشکی را که نمی بارد و سینه تنگی را که نفس اش نیست !


+ تاریخ جمعه بیستم آبان 1390ساعت 23:49 نویسنده یاسمن
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی...!!

صدای ناهموار و ناموزونش،خراشی بود بر صورت احساس...!!
...
با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست...!!

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید...!!

کلاغ خودش را دوست نداشت...!!

بودنش را هم...!!

کلاغ از کائنات گله داشت...!!

کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست....!!

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:

*کاش خدا این لکه ی زشت را از هستی می زدود...!!*

پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند...!!

خدا گفت:

*عزیز من...!!

صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست...!!

اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند...!!

سیاه کوچکم...!!

بخوان فرشته ها منتظرند...!!*

ولی کلاغ هیچ نگفت...!!

خدا گفت:

*تو سیاهی...!!

سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند....!!

و زیبایی ات را بنویس...!!

اگر تو نباشی....!!

آبی من چیزی کم خواهد داشت...!!

خودت را از آسمانم دریغ نکن...!!*

و کلاغ باز خاموش بود...!!

خدا گفت:

*بخوان...!!

برای من بخوان...!!

این منم که دوستت دارم...!!

سیاهی ات را و خواندنت را...!!*

کلاغ خواند...!!

این بار عاشقانه ترین آوازش را...!!

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد...!!
+ تاریخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:38 نویسنده یاسمن |

لمس کن،لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست!
تا بدانی نبودت آزارم میدهد!
لمس کن لحظه هایم را،اشکهایم را ولمس کن این با تو نبودن ها را،. . . . لمس کن!

+ تاریخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:5 نویسنده یاسمن |

باران که میبارد

همه چیز تازه میشود...

حتی داغ نبودن تو.....

+ تاریخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:41 نویسنده یاسمن
نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو
آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند
...
ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه السلام مبارکباد.

 

+ تاریخ جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:55 نویسنده یاسمن |

می خواهم بگویم 
فقر همه جا سر میکشد 
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست 
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست 

طلا و غذا نیست
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتاب های فروش نرفتهء یک کتاب فروشی

می نشیند 
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند 
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود
فقر ، همه جا سر می کشد 


فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست …
فقر ، روز را " بی اندیشه" سرکردن است...

دکتر شریعتی

+ تاریخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:35 نویسنده یاسمن
این روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند
اما
من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد ....
این روزها من خدای سکوت شده ام ....
خفقان گرفته ام
تا
آرامش اهالی ِ دنیا خط خطی نشود!
+ تاریخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:53 نویسنده یاسمن
این روزها که می‌گذرد

احساس می کنم کسی در باد مرا صدا می زند

این روزها

که ثانیه‌ها از میان انگشتانم

می لغزند

و در پاشویه زمان

گم می‌شوند

در هیاهوی نقش‌ها و رنگ‌ها

غم حنجره ام را می درد

و تنهایی

دلم را می دزدد.

این روزها که می گذرد

نگاهم

به راهی است

که تو

از میان این همه هیاهو و ادعا

برای نجاتم

خواهی آمد

و روزی که ناامید از آمدنت باشم

روز مرگم است.

زودتر بیا

موعود هستی

زودتر بیا...
Image Detail

+ تاریخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 1:15 نویسنده یاسمن